Screen Shot 2014-07-12 at 16.07.27

آن پیراهن آبی راه راه …

چند روز پیش سالگرد کوی دانشگاه بود ، سالگردی که در تمام این پانزده سال برای بسیاری از هم نسل های من زنده است و مدام تکرار می شود و می شود البته نه در دنیای واقعی که در خیالمان ، با حوادثش بارها و بارها بر زمین می افتیم و برمی خیزیم و زندگی می کنیم ، روزهایی که گرچه تلخ بود اما انگار همه زندگیمان بود ، انگار اصلا به این دنیا آمده بودیم تا در آن روزها حضور داشته باشیم ،انگارکه اصلا ما را برای آن پنج روز آفریده بودند و بس !
روزهایی که زندگی خیلی از ما را عوض کرد و زندگی خیلی ها را هم تمام ، «عزت»ی که رفت و «فرشته»ی که پرکشید و «سعید»ی که در آن هیاهو گم شد ! تلویزیون ایران از آن روزها فیلمی نمایش داد و صحنه ای کوتاه از آن نوار کذایی را هم نشان داد و البته به گونه ای که انگار مسئول همه آن صحنه گردانی ها وخون و خونبارش ها کسان دیگری بودند و تنها مظلوم آن صحنه ها همینهایی بودند که این روزها هر کدام به نان و نوایی رسیدند …
حالا در آستانه چهل سالگی بار دیگر به مدد تلویزیون جمهوری اسلامی به آن روزها نگاه می کنم و بارها و بارها آن فیلم را می بینم اما آن فیلم برای من معنی دیگری دارد شاید هر کس دیگر آن فیلم را که می بیند به هر چیزی فکر کند اما برای من معنا و مفهوم دیگری دارد و یادآور زمانی است که حالا از دست رفته و جز خاطراتی که روز به روز بر آن غبار زمان می نشیند چیز دیگری ندارد …
چند روزی بعد از حادثه کوی ، ۲۶ تیرماه بود که بازداشت شدم آن روزها خانه مان در قصر فیروزه بود، می دانستم که بازداشت می شوم از همان روز ۱۸ تیر منتظر بودم و می دانستم همین روزها سراغم خواهند آمد ، روزهای غریبی بود ، حس خیلی بدی داشتم ، به یکباره تنهای تنها شده بودم همه دوستانم را از دست داده بودم ، ترسیده بودم ، واقعا ترسیده بودم نمی دانستم چه بر سرم می آید و از همه چیز بدتر آن بود که کسی در اطرافم نبود تا از ترسم برایش بگویم در میان زنده ها کسی را نداشتم و شب همان روزی که فردایش بازداشت شدم رفته بودم بهشت زهرا تا پاسی از شب در میان قبرهای دوستانم می چرخیدم نشسته بودم بر سر قبر «حسین عسگری» و به روزهای که گذشت فکر می کردم ، من و حسین باهم به جبهه رفته بودیم تا پایمان به دوکوهه رسید فردایش رفتیم به خط برای عملیات بیت‌المقدس ۳ که چند روزی بود شروع شده بود ، با کامیونی از دوکوهه حرکتمان دادند ، به خط که رسیدیم شب شده بود ، از کامیون پیاده شدیم و نزدیکای روستای گواراده بودیم که درگیری شروع شد و ما حالا وسط یک جنگ واقعی بودیم ترسیده بودیم اما به زبان نمی آوردیم حسین را نگاه کردم او هم ترس را در چشمان من دیده بود پشت یک خرابه موضع گرفته بودیم و منتظر بودیم تا محسن که مسئول دسته مان بود به ما بگوید چه کنیم ، آمد و گفت پشت آن شیار روبه رو عراقی ها هستند ، شیاری که ظاهرا قبلا رودخانه ای بود و قرار شد به محض آنکه دیدیمشان شلیک کنیم چند دقیقه ای گذشت ، چند دقیقه ای که انگار چند سال بود دیدیمشان و شروع کردیم به تیر اندازی حالا آنها یا کشته شده بودند یا عقب رفته بودند و ما در همان شیار بودیم و جایشان را گرفته بودیم من و حسین چسبیده بودیم به هم و شاید حسین هم مثل من به اولین تیرهایی که شلیک کردیم فکر میکرد ، حسین اعتراف کرد و گفت :« من ترسیدم امیر !» هیچی نگفتم حتی نگاهش هم نکردم ، تا صبح در همان شیار ماندیم و صبح حرکت کردیم ، حالا ظهر شده بود و ما داشتیم به سمت سلیمانیه حرکت می کردیم ، درگیری زیاد بود ما پایین ارتفاعات بودیم و دشمن از بالا قشنگ روی ما مسلط بود ، همانجوری که داشتیم شونه به شونه هم حرکت می‌کردیم یه آخ شنیدم و برگشتم دیدم حسین روی زمین افتاده … تیر به پایین چشمش خورده بود ، نگاش کردم ، نگاهم کرد همه چیز مثل برق و باد گذشت و حتی فرصت نشد باهم خداحافظی کنیم، تا نگاهش کردم چشمانش بسته شد و شهید شد …
حالا من بر سر قبر حسین بودم و داشتم بهش می گفتم که :«حسین ترسیده ام !» خانه که رفتم مادرم تازه از مشهد آمده بود و پرسید کجایی تو ؟ چیزی نگفتم و فقط گفتم دعا کن ! صبح همان روز ریختند دم خانه مان و من را بردند ، کسی من را بازداشت کرد که درست چند ماه قبلش با خانم تازه عروسش مهمان خانه مان بود…

ادامه مطلب
www.flickr.com

گفتنی های اخیر

124()

چهار ایرانی مفقود شده ؛ دیپلمات یا پاسدار ؟

چهاردهم تیرماه ۱۳۶۱ در حالی که چهار دپیلمات ایرانی به نام‌های محسن موسوی کاردار ایران در لبنان،احمد متوسلیان ، کاظم اخوان عکاس و خبرنگار ایرنا در بیروت و تقی رستگار کارمند سفارت ایران در بیروت، عازم محل ماموریت خود بودند، در محل ایست بازرسی «البرباره» در منطقه شرقی بیروت، توسط نیروهای «القوات اللبنانیه» دستگیر و ربوده می‌شوند. ،رسانه‌های گروهی ایران در اقدامی هماهنگ و معنا دار خبر مفقود شدن یک فرمانده ارشد نظامی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در لبنان را منتشر می نمایند! و همین مسئله به پیچیده ترشدن پرونده آنها کمک شایانی می نماید. آن فرمانده نظامی و یا دیپلمات احمد متوسلیان می باشد

ادامه مطلب
imam

خامنه ای خمینی بهتر است ؟

با انتخاب سید علی خامنه ای به رهبری در همان سالهای اول همواره این شعار در همه تجمعات هواداران نظام مطرح می شد که :« خامنه ای خمینی دیگر است ، ولایتش ولایت حیدر است » ، نقل قولها و خاطرات از خمینی بود که یکی پس از دیگری نقل می شد که :« ایشان [خامنه ای] برای رهبری لیاقت دارند . خامنه ای که چه بسا هرگز در مخیله اش هم نمی گنجید روزی عهده دار این مقام شود و پیشتر گفته بود که :«در بعد از ریاست جمهوری ام اگر امام مرا مأمور عقیدتی، سیاسی گُردان انتظامی زابل کنند و بگویند به آن‌جا برو، من دست زن و بچه‌ام را می‌گیرم و به زابل می‌روم و در آن‌جا مسؤول عقیدتی، سیاسی آن گردان می‌شوم»

ادامه مطلب
GOFTANIHA

داستان خنده دار قاسم سلیمانی در عراق !

همه چیز از این عکس شروع شد ، عکسی که قاسم سلیمانی در کنار قاسم الاعرجی ایستاده است ، این عکس ابتدا در شبکه افسران منتشر شد و همه اعلام کردند که قاسم سلیمانی در عراق است و این هم دلیلش ! مکان این عکس مهمانسرای نیروی قدس است که به نام مهمانسرای حاج احمد متوسلیان در پادگان مناجات تهران (ستاد فرماندهی نیروی قدس) می باشد و زمانش هم مربوط است به ماههای آذر و یا دی سال گذشته ۱۳۹۲ که قاسم الاعرجی به ایران سفر کرده بود اصولا هرجایی و در هر سایت و رسانه ای این خبر حضور قاسم سلیمانی در عراق را دیدید نخوانده رهایش کنید

ادامه مطلب